قضاوت
مردی کوهستانی ، درعهد خلافت عمر ، همراه غلامش برای زیارت خانه ی خدا به راه افتاد ، غلام در راه خلافی را مرتکب شد آقایش او راکتک زد . غلام بر او چیره شد وگفت : من غلام تو نیستم. تو غلام من هستی ، نزاع وجدل بین آنان در گرفت ، هر یک خود را آقا، دیگری را برده می خواند ومی گفت صبر کن تا در کوفه تو را نزد حضرت علی (ع) ببرم...!
وارد کوچه شدند ونزد حضرت رفتند . ضارب گفت : این غلام من است. خلافی مرتکب شد او را کتک زدم.
مضروب گفت : دروغ می گوید ، او غلام من است . پدرم مرا با او فرستاد تا راهنمایم باشد حالا ادعای آقایی میکند تا مالم را بخورد....!
هر یک بر ادعای خود سوگند می خوردند . حضرت علی (ع) گفت: برویدبا هم آشتی کنید و فردا که می آیید حقیقت را بگویید.
بامدادان امام علی (ع) به قنبر دستور داد دو سوراخ در دیوار در آورد.
آفتاب بالا آمد و آن دو نفر نیز حاضر شدند، مردم نیز گرد آمدند . حضرت آنها را خواست وگفت : چه میگویید؟
هر یک قسم یاد کردند که او آقا و دیگری بنده است ...!
حضرت علی گفت : بر خیزید که راست نگفتید و به یکی از آنها گفت : سرت را در این سوراخ فرو بر وبه دیگری گفت : سرت را در سوراخ دیگر کن و به قنبر فرمود : شمشیر را بیاور تا گردن غلام را بزنم
غلام فورا گردن خود را بیرون کشید و دیگری همچنان باقی ماند ...! امام به او گفت : مگر تو نگفتی که غلام نیستی؟!
او گفت: آری او مرا کتک زد و به من تعدی کرد ، من هم چنین گفتم
حضرت علی (ع) سفارش او را به آقایش کرد و وی را بدو سپرد.
وارد کوچه شدند ونزد حضرت رفتند . ضارب گفت : این غلام من است. خلافی مرتکب شد او را کتک زدم.
مضروب گفت : دروغ می گوید ، او غلام من است . پدرم مرا با او فرستاد تا راهنمایم باشد حالا ادعای آقایی میکند تا مالم را بخورد....!
هر یک بر ادعای خود سوگند می خوردند . حضرت علی (ع) گفت: برویدبا هم آشتی کنید و فردا که می آیید حقیقت را بگویید.
بامدادان امام علی (ع) به قنبر دستور داد دو سوراخ در دیوار در آورد.
آفتاب بالا آمد و آن دو نفر نیز حاضر شدند، مردم نیز گرد آمدند . حضرت آنها را خواست وگفت : چه میگویید؟
هر یک قسم یاد کردند که او آقا و دیگری بنده است ...!
حضرت علی گفت : بر خیزید که راست نگفتید و به یکی از آنها گفت : سرت را در این سوراخ فرو بر وبه دیگری گفت : سرت را در سوراخ دیگر کن و به قنبر فرمود : شمشیر را بیاور تا گردن غلام را بزنم
غلام فورا گردن خود را بیرون کشید و دیگری همچنان باقی ماند ...! امام به او گفت : مگر تو نگفتی که غلام نیستی؟!
او گفت: آری او مرا کتک زد و به من تعدی کرد ، من هم چنین گفتم
حضرت علی (ع) سفارش او را به آقایش کرد و وی را بدو سپرد.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۷ ساعت 19:16 توسط گروه تلاشگران مدرسه شهید بهشتی
|